پشت کوهها

گذشته پشت کوهها

به نام خدا

 

ممدحسین رفته مقابل کتابخانه ی توی هال ایستاده و با خودش می گوید:

"کجایی پدرسوخته؟ یعنی پیدات نمی کنم؟کجایی پدرسوخته؟...."

دنبال "فلسفه وتجدد" کریم مجتهدی می گردد!

 

چند دقیقه بعد سه استکان چایی میاورد. یکی برای من. یکی برای خودش. یکی برای نیچه!

 

چند دقیقه بعد وقتی فصل روش شناسی پایان نامه اش تمام می شود٬ کتابچه ای دستش می گیرد پر از عکس دایناسورها ! می گوید بیا این را فارسی ترجمه کنیم. بعد شروع می کند به بلند بلند خواندن کتاب دایناسورها وبه شخصیتهای مختلف دایناسوری که میرسد صدایشان را تقلید می کند ومیمیک چهره شان را تقلید می کند....!  وحتی آهنگ متن میزند!

 

کم وکیف عمق حال من را احتمالا خودم درک نمی کنم٬ باید از ممدحسین پرسید!

 

ادامه نوشت: صبح که بیدار می شود می گوید بیا بعد از آزمون( آزمون دکترا) برویم دنبال دایناسورها بگردیم! جدی هم می گوید. هرچه به تاریخ دفاعش نزدیکتر می شویم علائمش شدیدتر می شوند! ببین این نظام آموزشی از جوان دسته ی گل مردم چی در میارود!

پشت کوهها
۱۵ بهمن ۸۹ ، ۱۹:۱۷ ۹ نظر

 

به نام خدا

تصور کنید جنگ باشد و وسط معرکه و شلوغی کارزار که هرلحظه که می گذرد کار سختتر می شود ونفست دیگر از سینه ات بیرون نمی آید ٬ از کسی که از دستش برمی آید و بیرون معرکه است درخواست کمک می کنی. حالا نیرو یا تجهیزات یا اصلا هر چیز دیگری که نیاز حیاتیست و وضعیت عده ای بدان وابسته .تصور کنید یک قمقمه آب.  آن طرف هم خودش این وسط مامورست نه صاحب بیت المال. تصور کن از پشت تلفن یا بیسم یا اصلا پیک خبر بیاورد که :

"حاجی فلانی گفته چکش رو برام بفرست تا بدم برات بیارن !"

آن لحظه اگر جای من باشی چیزی که از ذهنت می گذرد شاید زمزمه قلبی باشد با خدای خودت که مثلا بگویی ٬خدایا مردباش منو از اینجا خلاص کن٬ نامردم زندش بذارم...* یا یک چیزی تو همین مایه ها!

جالب اینجاست که بیرون این معرکه با این طرف مثلا رفیق بودید وعمری نان ونمک خوردید و اصلا این طرف را خودت انتخاب کرده ای برای این کار.

سختست.

بعضی چیزها را تحمل کردن خیلی سختست. بخشیدنشان سختتر. فراموش کردنشان که هیچ ! 

 

 

 

* بر زمزمه های قلبی هیچ حرجی نیست!

پشت کوهها
۱۴ بهمن ۸۹ ، ۱۱:۲۴ ۹ نظر