پشت کوهها

گذشته پشت کوهها

 

به نام خدا

تصور کنید جنگ باشد و وسط معرکه و شلوغی کارزار که هرلحظه که می گذرد کار سختتر می شود ونفست دیگر از سینه ات بیرون نمی آید ٬ از کسی که از دستش برمی آید و بیرون معرکه است درخواست کمک می کنی. حالا نیرو یا تجهیزات یا اصلا هر چیز دیگری که نیاز حیاتیست و وضعیت عده ای بدان وابسته .تصور کنید یک قمقمه آب.  آن طرف هم خودش این وسط مامورست نه صاحب بیت المال. تصور کن از پشت تلفن یا بیسم یا اصلا پیک خبر بیاورد که :

"حاجی فلانی گفته چکش رو برام بفرست تا بدم برات بیارن !"

آن لحظه اگر جای من باشی چیزی که از ذهنت می گذرد شاید زمزمه قلبی باشد با خدای خودت که مثلا بگویی ٬خدایا مردباش منو از اینجا خلاص کن٬ نامردم زندش بذارم...* یا یک چیزی تو همین مایه ها!

جالب اینجاست که بیرون این معرکه با این طرف مثلا رفیق بودید وعمری نان ونمک خوردید و اصلا این طرف را خودت انتخاب کرده ای برای این کار.

سختست.

بعضی چیزها را تحمل کردن خیلی سختست. بخشیدنشان سختتر. فراموش کردنشان که هیچ ! 

 

 

 

* بر زمزمه های قلبی هیچ حرجی نیست!

پشت کوهها
۱۴ بهمن ۸۹ ، ۱۱:۲۴ ۹ نظر