پشت کوهها

گذشته پشت کوهها

۱۱ مطلب در تیر ۱۳۹۱ ثبت شده است



به نام خدا

با ممدحسین (که اخیرا پدر شده!) یه مقاله ای داده بودیم برا یه کنفرانسی که دیروز و پریروز برگزار شد. بعد خبر برگزاری این جریانه رو یه بنده خدایی از دوستان به ما داده بود و خودش هم زنگ زد که مقالتون رو ایمیل کنید برام تا مهلتش تموم نشده و این صوبتا. خیلی زود خبر رسید که پذیرفته شده و باید بریم برا ارائه ی شفاهی. خلاصه اینکه بعد از اینکه دیروز قضیه به خوبی تموم شد متوجه می شیم یارو اسم خودش رو قبل از اسم ما زده اول مقاله! ممدحسن رسما داشت دیوونه می شد از عصبانیت. گویا روال کار این دوست عزیزمون از همین قراره و خدمت چند نفر دیگه از بچه ها هم به همین صورت رسیده. آدم می مونه بخدا که به چه شکلی و به چه قیمتی بعضیا از اطرافیانشون نردبون میسازن .
بعضی چیزا رو تا خودت تجربه نکنی باورت نمیشه.


بعدش اینکه آقا !
من به یک مشکل برخوردم!
کسی می تونه یه موسیقی باکلام(ترجیحا) برا زمینه ی یه کلیپ پیشنهاد بده؟؟
مدتش متوسط سه دقیقه باشه(ترجیحا) و کلیپ هم حاوی صحنه هایی از صحبتهای فرمانده ها و راهپیمایی نیروها و تیراندازی با سلاحهای مختلفه . همین
پشت کوهها
۲۹ تیر ۹۱ ، ۲۰:۰۸ ۲۱ نظر

بنام خدا  


دارم میرم سمت چادر فرماندهی که مچم رو میگیره. "قربونت بیا یه عکس از من بگیر"

می بینه دوربین دستمه. "یه جور بگیر تریپ شهادت باشه ! "

درخواستهای این چنینی در این فضا اصلن تعجب نداشته و کاملن طبیعی می باشند!

دوربین رو روشن می کنم و میگم بشینه روی سکوی کنار چادر. سعی میکنم بندارمش یه سوم چپ کادر و بیابونای پادگان میفته سمت راستش و بهش میگم به لنز نگاه نکنه. خدایی اینکارا رو هم نمیکردم و فقط یه فلش الکی میزدمم خوب از آب درمیومد. اصن قیافش یه جورایی نور داشت! عکسو نشونش میدم و میگم الهی شهید شی! میگه بیا منم از تو بگیرم. میگم باشه بیا. ولی من شهید بشو نیستما. به خودت زحمت نده. میگه عب نداره. برو از یه جا نور بگیر. میگم باشه. دست آخرم باید دست به دومن فتوشاپ شم برا نور و این صوبتا !

پشت کوهها
۲۶ تیر ۹۱ ، ۰۲:۱۶ ۱۴ نظر

به نام خدا


قبلترا یه وقتی گفته بودم که اگه ماساژ دادن بلدید نذارید کسی توی گردانتون بفهمه وگرنه به سرنوشت تلخ من دچار می شین! یه چیز دیگه ای که توی این چند روزه فهمیدم اینه که نذارید جناب سروان بویی ببره که قبلن کارای فیلم برداری و تدوین ومستندسازی انجام دادید. وگرنه مثه من الان گوشاتون سوت میکشه.

میگید چرا ؟ آخه امروز از اول صبح مجبور بودم دو متری یه لشکر آدم بشینم که داشتن با دوشکا و تیربار و قناصه تیراندازی میکردن تا از زوایه های مختلف ازشون فیلم بگیرم. الان رسما گوشام فقط داره سوت میکشه ! تیراندازی خودم سرجمع نیم ساعتم نشد. ولی تا ظهر مجبور شدم محض بقیه بمونم.

بازم خدارو شاکرم که آرپی جی و خمپاره افتاد برا یه وقت دیگه !

پانوشت اینکه جناب "تنهایی" سابق وبلاگ سیب ترش رو که قبلترا یه مدت اونجا می نوشتم از بنده دریافت نمودند. پس ایشون رو با من یه وقت اشتباه نگیرید. هرچند که اصن منو صالح نداریم و این صوبتا !

پشت کوهها
۲۳ تیر ۹۱ ، ۱۷:۴۸ ۱۴ نظر

به نام خدا

 ماسک رو که میزدی روی صورتت تازه شروع می شد. باید چند دور ,دور محوطه میدویدی و محض مزش هم که شده بشین پاشو و خیز رو با ماسک میرفتی. اونوقت بود که قشنگ صدای نفس زدن بچه ها از فیلترماسک رو می شد به وضوح شنید. نفس کشیدن سخت بود باهاش. چه برسه که بخوای بدوی. به قول جناب سروان, هرکی بعد از ظهرا پاتوقش قهوه خونه باشه همینجا معلوم میشه چون حتما نفس کم میاره. 

بعد از محکم کردن بندای ماسک, جناب سروان خودشم یه نوبت بندای همه رو چک میکرد و مال هرکی یه ذره شل بود باز محکمشون میکرد.  این وسط یه بنده خدایی ار بچه ها بود که از لحظه ای که ماسک رو زد در حال تغییر رنگ بود! بعد از چند دور دویدن و بشین پاشو, وقت باز کردن ماسکا که رسید به نکته ی جالبی پی بردیم. بنده ی خدا فیلتر ماسکش نو بود و هنوز برچسب روش باز نشده بود ! یعنی رسما هیچ هوایی نمی تونست داخل ماسک بشه ! همه ی ماها مونده بودیم اینهمه وقت چطوری نفس می کشیده. به قول جناب سروان فکر میکنید اینهمه شهید زمان جنگ از کجا اومده ؟!

پشت کوهها
۲۱ تیر ۹۱ ، ۰۷:۰۴ ۱۱ نظر

به نام خدا


یه مدته خداوند هی میاد درهای رحمتش رو به ما نشون میده از دور و همین که میایم رد شیم قربونش برم محکم می کوبونه تو صورتمون ! به وضعی که شدیدا محتاج عمل بینی شدیم !

پشت کوهها
۱۷ تیر ۹۱ ، ۱۹:۴۷ ۱۴ نظر


به نام خدا


یکی از بی شمار محسنات داشتن محاسن این می باشد که هر وقت مثل ما بعد از دوماه اراده کنید صفایی به صورت مبارک بدهید می توانید با کوتاه کردن مرحله به مرحله و به نمایش گذاشتن مدلهای مختلف ریش ( خط ریش بلند_ پروفسوری و حتی انواع مدلهای شیطان پرستانه!) موجبات مسرت خاطر  خود و اطرافیان خود را فراهم آورید ! 


پشت کوهها
۱۵ تیر ۹۱ ، ۰۰:۳۹ ۱۴ نظر

خدایا !

یا برگردون خیلی عقب یا بزن بره جلو !

اینجای زندگی دلم خیلی گرفته !

 

...

پشت کوهها
۱۲ تیر ۹۱ ، ۱۳:۰۰ ۲۱ نظر

به نام خدا

صبح خواب دیدم. خواب دیدم رفته بودیم با ممد پیشش و اومدیم باهاش دست بدیم اومد سمتمون صورت وپیشونی هردومون رو بوسید. بیدار که شدم دیدم ممد زنگ زده. ته دلم خالی شد یهو. گفتم ممد اینوقت روز چیکار داشته ینی. زنگ اول نخورده برداشت. شلوغ بود دور و برش. گفت خبر خوبی ندارم برات.

 پاشو بیا.

تا سنگینی تابوتش رو دیروز روی دوشم حس نکردم باورم نشده بود که دیگه نمیتونم صدای بابابزرگ با اون لحن خاص خودش رو بشنوم که "احمد" صدام کنه. ممد میگفت شب آخری همش صدات میکرد. هرچی میگفتیم احمد نیستش بازم صدات میکرد.

غروبی که با ممد رفته بودیم سرخاک میگفت همین عیدی که چند شبی پیشش بودیم نعمتی بود. گفتم آره ولی چقد قدر ندونستیم.

 اونایی که فرصت دارید هنوز ... قدر بدونید.

پشت کوهها
۰۹ تیر ۹۱ ، ۲۳:۱۷ ۱۹ نظر

به نام خدا


سرو کله ی آمبولانس که پیدا می شد یعنی که یک خوابی برایمان دیده شده است که شاید تعبیرش برای بعضی ها چندان خوب نباشد !

قرار بر برنامه ی پرش از خودرو بود. یک کامیون از اینهایی که مخصوص حمل سرباز است از سرظهر آمده بود توی محوطه وانتظار قدوم مبارک ما را می کشید. گویا گردانهای دیگر زودتر شروع کرده بودند .برای همین راه افتاد و رفت سمت آنها و برای تمرین یک کامیون دیگر آمد سمت ما. پرش از خودرو در حال حرکت به این شکل بود که باید موقع جدا شدن از کامیون یک چرخ سیصدوشصت درجه توی هوا میزدی و با نوک انگشتها، نرم میامدی روی زمین وغلت میزدی به حاشیه ی جاده و همانجا موضع میگرفتی. اولش دو سه بار با یک کامیون ایستاده تمرین کردیم. مربی اصرار داشت که این کامیون از آنی که میخواهیم ازش بپریم بلندتر است و ما از آنجا که بچه های باهوشی بودیم، موقع پریدن از کامیون در حال حرکت اصلا از بلندتر بودن آن نعجب نفرمودیم !

یک کمی ترس داشت اولش. ولی اگر درست می پریدی کار ساده ای بود.بعضیها هل می شدند .بعضی ها وارونه میچرخیدند و به سمت داخل جاده غلت میزدند. سه بار این کار تکرار شد و هر بار کامیون سرعتش را بیشتر می کرد.اسلحه ها را با خودمان نیاورده بودیم و نبود همچین دستگیره ای کار را ساده تر می کرد. فلسفه ی پرش از خودروی در حال حرکت اصولا برای وقتهاییست که مثلا منطقه ناامن است و یا موضع شما زیر آتش است و خودرو در صورت توقف برای خالی کردن نیروها مورد هدف قرار می گیرد. شاید تنها فایده ی این تمرین این بود که به ترست برای پریدن غلبه میکردی و میفهمیدی که به قول قدیمی ها چشم میترسد و دست عمل میکند.

پشت کوهها
۰۶ تیر ۹۱ ، ۰۳:۳۷ ۱۱ نظر
 

به نام خدا


هوا تاریک شده بود و یک جایی نشسته بودیم که شاید همه ی شهر پیدا بود. بعد رعد وبرقها شروع شد و به قول تو خدا شروع کرد به فلش زدن ! رعد وبرقها نزدیکتر می شدند. می شد از همزمان شدن برقها و صداهاشان فهمید. تو می ترسیدی از صدای غرش آسمان و من میگفتم که صدای رعد وبرق زیباترین صداهای دنیاست ! فکر کنم خدا هم قبل از من همچین چیزی گفته بود. اینکه یک امیدی توی این صداها ونورها هست. امید به باران . و که میداند که آدمها زنده ماندنشان بسته به همین چیزهای کوچک است. 


پشت کوهها
۰۵ تیر ۹۱ ، ۰۱:۲۷ ۰ نظر

به نام خدا


توی یک دره نشسته بودیم چند دقیقه ای که استراحت کنیم. دکترای نفت داشت از یک دانشگاهی توی هلند.از لحاظ سنی بزرگتر از همه ما بود. آمده بود خدمتش را بگذراند.

گفت: "بچه ها ! من وقت مدیتیشنمه ! یه ده دقیقه به من کاری نداشته باشید. منم با شما کاری ندارم! "

جمله اش که تمام شد کلاه و سلاحش را گذاشت روی زمین و تریپ مدیتیشن نشست و شروع کرد به نفس عمیق کشیدن!

بچه ها به هم نگاهی کردند و توی آن آفتاب بعدازظهر به شخصه قادر به مشاهده ی برق چشمهایشان بودم !بسم الله را گفتند و یکی بلند شد سر قمقمه اش را داد از پشت توی یقه ی دکتر!

پشت بندش هرکی هرچی دم دستش بود پرت کرد سمت دکتر. از سنگ و قمقمه و کلاه بگیر تا قنداق سلاح !

بنده ی خدا تا آخر دوره دیگه اسمی از این حرکات نیاورد !

پشت کوهها
۰۱ تیر ۹۱ ، ۱۵:۰۷ ۱۵ نظر