پشت کوهها

گذشته پشت کوهها

به نام خدا


آدرس کانال تازه تاسیس من در تلگرام :


دیده بان






پشت کوهها
۱۸ تیر ۹۶ ، ۰۰:۱۰

ما چرا باید یک اقلیت به حاشیه رونده شده باشیم؟ جرا نباید فضا برا عمل داشته باشیم؟ چیکار باید کنیم تا کسی بفهمه به قرآن دلمون میسوزه برا انقلاب. بخدا مام بلدیم کار کنیم. بلدیم اجرا کنیم. ایده بدیم. اصلاح کنیم. بجدا مام میفهمیم یه چیزایی رو. تا کی باید بچه هایی که دلشون میسوه و بلدن هدایت کنند و اجرا کنند باید توی حاشیه نگه داشته بشن؟ مگه قراره انقلاب تا قیامت ادامه پیدا کنه با این وضع؟ بوالله دلم میسوزه. والله دل ما میسوزه. والله دل ما میسوزه. به کی بگم آخه؟

پشت کوهها
۱۷ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۵۸ ۵ نظر
به نام خدا
وقتی امروز می بینم که ارتش سوریه داره توی شرق حلب، روستا به روستا رو پس می گیره و اخبارش توی رسانه ها رو می بینم، یاد وقتی می افتم که این مناطق شهر به شهر سقوط می کردند و با سقوط کل استان ادلب در شمال غرب، کم کم بیم این میرفت که شاهد سقوط استان به استان باشیم. شهرها، پادگان ها، فرودگاهها یکی پس از دیگری داشت سقوط میکرد. 
فرودگاه ابوالظهور، فرودگاه کویروس، فرودگاه جراح، فرودگاه طبقه، فرودگاه تی فور و مناطق دیگری که مقابل چشم های ما یکی یکی سقوط کردند و سربازان مدافع اونها مظلومانه توی بیابونها تک تک و دسته دسته سربریده یا تیربارون شدند. من نمیدونم وقتی اینها رو از دست می دادیم دقیقا به چی فکر می کردیم و اصلا فکر می کردیم یا نه. اصلا اهمیتی داشتند برامون یا نه. ولی جیزی رو که می دونم و امروز می بینم اینه که حالا برا پس گرفتن روستا به روستا و تپه به تپه ی مناطقی که دومینو وار و با کمترین پشتیبانی و بیشترین سرعت از دست دادیم، باید هم هزینه ی مالی بیشتری بپردازیم و هم خون بیشتری بدیم. من منطق داعش، النصره، ارتش آزاد و بیشتر گروههای کوچیک و بزرگ رو می فهمم و در منطق عمل خودمون روی زمین موندم. 
من هنوز نمی تونم بفهمم ما چکار می خوایم بکنیم؟ ما چطور می خوایم چکار بکنیم؟ ما اینطور چکار می تونیم بکنیم؟ هیچکسی رو هم پیدا نمی کنم که به سوالهام بتونه جواب بده و از همه چیز بیشتر، از این می ترسم که یه روز بفهمم کسی جواب این سوالها رو نمی دونسته. بیشتر بگم؟
پشت کوهها
۱۷ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۴۶ ۳ نظر

_ کی فکرشو می کرد قراره به اینجا برسیم؟ 

کی میدونست قراره همه چی به اینجا ختم بشه؟

 کی میدونست آخه؟

_من! من از اولش میدونستم. 

ولی خب باور خودمم نشده بود. 

برا همین همش منتظر بودم یه جایی از قصه یهو مسیرهامون عوض بشه و بریم به اون سمتایی که میخوایم. 

ولی خب مسیرامون عوض نشد. هیچوقت عوض نشد. از اینجا به بعدم امیدی نیست به تغییرشون. بهتر بود از همون اول کاری رو میکردم که حالا میخوام انجام بدم. 

اینکه کنار بیام. با همه چی. و دیگه خسته نکنم خودمو. آخه آخر این قصه خیلی وقته معلومه. 

تو هم اگه هنوز منتظر بقیش نشستی، یا نمی دونی به سر رسیدن قصه یعنی چی، یا باورت نشده اینی که برات گفتم آخر قصه ی یه نفر بود. 

پشت کوهها
۱۰ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۲۳

به نام خدا

یک مسئولیتی رو دارم قبول می کنم برا تشکیل یه مجموعه ای که اگه از عهدش برنیام دیگه نمی تونم برگردم سر نقطه ای که الان وایسادم و توی این چند ساله رفتم تا رسیدم بهش. ولی نمیدونم جرا اصن برام مهم نیست حقیقتش! میگم خب یا میشه یا حالا تا یکی دو سال بعد میفهمیم که نتونستیم. انگار تا ابد برا اشتباه کردن وقت دارم. اصن بطور کلی حال عجیبیه! گفتم شمام در جریان باشید نگید ما رو در جریان نذاشتی!

پشت کوهها
۰۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۱۹ ۸ نظر